ای نگاهت نخی از مخمل واز ابریشم

چند وقت است که هر شب به تو می اندیشم

 

به تو آری به تو یعنی به همان منظر دور                                                                  

به همان سبز صمیمی به همان باغ بلور

 

به نسیم به تکلم به دل آرایی تو

به خموشی به تماشا به شکیبایی تو

 

شبحی چند شب است آفت جانم شده است

اول اسم کسی ورد زبانم شده است

 

در من انگار کسی در پی افکار من است

یک نفر مثل خودم عاشق دیدار من است

 

یک نفر سبز چنان سبز که از سرسبزیش

میتوان پل زد از احساس خدا تا دل خویش

 

رعشه ای چند شب است آفت جانم شده است

اول اسم کسی ورد زبانم شده است

 

ای بزرگتر آینه یک لحظه بپاست

راستی آن شبح هر شبه تصویر تو نیست

 

اگر آن حادثه هر شبه تصویر تو نیست

پس چرا رنگ تو و آینه انقدر یکی ست

 

حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش

عاشقی جرم قشنگی ست در انکار مکوش

 

آری آن سایه که شب آفت جانم شده است

آن الفبا که همه ورد زبانم شده است

 

امشب از پشت دل آینه پیدا شده است

در تماشاگر این خیل تماشا شده است

 

آن الفبای دبستانی دلخواه تویی

عشق من آن شبح شاد شبانگاه تویی

  
نویسنده : آرزو ; ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ بهمن ،۱۳۸٥


دلتنگی

ای همه وجود من

امشب مي خواهم راز سر نوشتم را از نورهاي سپيد مهتاب بپرسم،مي خواهم عاشق ترين ستاره قلبم را در وجودم بيابم و آوازم را با تارهاي دلنشين عشق طنين انداز كنم،گمگشته من در مرزهايي دور از دلتنگي پرسه مي زند،اما افسوس كه ترديد من دريايي است بي كران كه موجهايش حاصل سيل اشكي است در غروبهاي دلتنگي.ياد تو در همه شبهاي من مي درخشد،وقتي به افقهاي روبرو نگـاه مي كنـم نـور تـو را مـي بـينم كـه حـتي گمنام ترين قسمت هاي زمين را روشن كرده است.

خيلي سخته كه بغض داشته باشي ، اما نخواي كسي بفهمه ... خيلي سخته كه عزيزترين كست ازت بخواد فراموشش كني ... خيلي سخته كه سالگرد آشنايي با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگيري ... خيلي سخته كه روز تولدت ، همه بهت تبريك بگن ، جز اوني كه فكر مي كني به خاطرش زنده اي ... خيلي سخته كه غرورت رو به خاطر يه نفر بشكني ، بعد بفهمي دوست نداره ... خيلي سخته كه همه چيزت رو به خاطر يه نفر از دست بدي ، اما اون بگه : ديگه نمي خوامت 

اگه يه روز من مُردم و تو منو دوست داشتي پنج شنبه ها بيا سرِ مزارم و گلِ سرخي رو روي قبرم بذار تا هميشه اون گلي که بهت داده بودم رو به خاطرم بيارم ... ولي... اگه تو مُردي ... من فقط يه بار ميام مزارِت .. ميام و اون دسته گلِ سفيدِ مريم رو که با خون خودم سرخشون کردم ، برات هديه ميکنم وعاشقانه کنارت جون ميدم تا بدوني هيچ وقت تنها نيستي

آرزو دارم شبي عاشق شوي.

 آرزو دارم بفهمي درد را.

تلخي برخوردهاي سرد را.

مي رسد روزي که بي من لحظه ها را سر کني.

مي رسد روزي که مرگ عشق را باور کني.

مي رسد روزي که شبها در کنار عکس من

 نامه هاي کهنه ام را مو به مو از بر کني

  
نویسنده : آرزو ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۱ امرداد ،۱۳۸٥


 

از طرف رضا                    

به راستی چقدرسخت است خندان نگه داشتن لب ها

در زمان گریستن قلب هاو تظاهر به خوشحالی در اوج

غمگینی و چه دشوار و طاقت فرساست گذراندن

روزهایی تنهایی و بی یاوری درحالی که تظاهر

می کنی هیچ چیز برایت اهمیت ندارد اما چه

شیرین است درخاموشی وتنهایی به حال خود

گریستن و باز هم نفرین به توای سرنوشت!!

  
نویسنده : آرزو ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٤ تیر ،۱۳۸٥


 

الفبای موفقيت

 الف   اشتیاق برای رسیدن به نهایت آرزوها
ب   بخشش برای تجلی روح و صیقل جسم
پ   پویایی برای پیوستن به خروش حیات
ت   تدبیر برای دیدن افق فرداها
ث   ثبات برای ایستادن در برابر باز دارنده ها
ج   جسارت برای ادامه زیستن
چ   چاره اندیشی برای یافتن راهی در گرداب اشتباه
ح   حق شناسی برای تزکیه نفس
خ   خود داری برای تمرین استقامت
د   دور اندیشی برای تحول تاریخ
ذ   ذکر گوئی برای اخلاص عمل 
ر   رضایت مندی برای احساس شعف
ز   زیرکی برای مغتنم شمردن دم ها
ژ   ژرف بینی برای شکافتن عمق دردها
س   سخاوت برای  گشایش کارها
ش   شایستگی برای لبریز شدن در اوج.... 
ص   صداقت برای بقای دوستی
ض   ضمانت برای پایبندی به عهد
ط    طاقت برای تحمل شکست
ظ    ظرافت برای دیدن حقیقت پوشیده در صدف
ع   عطوفت برای غنچه نشکفته باورها
غ   غیرت برای بقای انسانیت
ف    فداکاری برای قلبهای دردمند
ق   قدرشناسی برای گفتن نا گفته های دل
ک   کرامت برای نگاهی از سر عشق
گ   گذشت برای پالایش احساس
ل   لیاقت برای تحقق امید ها
م   محبت برای نگاه معصوم یک کودک
ن   نکته بینی برای دیدن نادیده ها
و   واقع گرایی برای دست یابی به کنه هستی
ه   هدفمندی برای تبلور خواسته ها
ی   یک رنگی برای گریز از تجربه دردهای مشترک
 
 

  
نویسنده : آرزو ; ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ خرداد ،۱۳۸٥


 

عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه نداشتن کسي است که الفباي دوست داشتن را برايت تکرار کند و تو از او رسم محبت بياموزي

عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه يخ بستن وجود آدمها و بستن چشمهاست

 عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه به دست فراموشي سپردن قشنگ ترين احساس زندگي است

عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه ناتمام ماندن قشنگترين داستان زندگي است که مجبوري آخرش را با جدايي به سرانجام برسانی

  
نویسنده : آرزو ; ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٦ خرداد ،۱۳۸٥


 

سلام

من اومدم

  
نویسنده : آرزو ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٦ خرداد ،۱۳۸٥


 

سلام

خوبين؟من بازم دارم می رم مسافرت.مواظب وبلاگ من باشين؟خوب؟

اينم يه شعر کوتاه واسه شماها:

مکتب عشق

سیه چشمی به کار عشق استاد ،
به من درس محبت یاد می داد .
مرا از یاد برد آخر ولی من
بجز او عالمی را بردم از یاد .

خداحافظ تا ماه بعدی

  
نویسنده : آرزو ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ اردیبهشت ،۱۳۸٥


 

روایتی معتبر از عشق

گفتی دوستت دارم و رفتی . من حیرت کردم .از دور سایه های غریب می آمد از جنس دل تنگی و اندوه و غربت و تنهایی و شاید عشق . با خود گفتم هرگز دوستت نخواهم داشت . گفتم عشق را نمی خواهم . ترسیدم و گریختم . رفتم تا پایان هر چه که بود و گم شدم . و این ها پیش از قصه ی لبخند تو بود .
جای خلوتی بود . وسط نیستی . گفتی " هستم " نگریستم . اما چیزی نبود .
گفتم " نیستی " باز گفتی " هستم " بر خود لرزیدم و در دل گفتم نه . نیستی .این جا جز من کسی نیست . بعد انگار گرمای تو در دلم ریخت . من داغ شدم . گر گرفتم تا گیج شدم . بعد لبخندی زدی و من تسلیم شدم . گفتم : " هستی ! تو هستی ! این من هستم که نیستم " گفتی : " غلطی " . و این هنوز پیش از قصه ی دست های تو بود .
وقتی رفتی اندوه ماند و اندوه . از پاره ابرهای هجر باران شوق می بارید و این تکه گوشت افتاده در قفس قفسه ی سینه ام را آتش می زد . و من ذوب می شدم و پروانه ها نه – فرشته ها حیرت می کردند و این وقتی بود که هنوز دست هات انگشتانم را نبوییده بودند .
یک شب که ماه بدر بود و چشم هاش را گشوده بود تا با اشتیاق به هر چه که دلش می خواهد خیره شود تو شرم نکردی و ناگهان با انگشتان دست هایت هجوم آوردی تا دست هایم را فتح کردی . انگشتان ات بر شانه ی انگشتان ام تکیه زدند و در آغوش آن ها غنودند . تو ترانه ای عاشقانه می سرودی من اما همه ترس شده بودم . چیزی درون ام فریاد می کشید . چیزی شعله ور می شد . شراره های عشق را می سوزاند و خاکستر می کرد و همه از انگشتان تو بود . من نیست شده بودم .
گفتی : " حال چگونه است ؟ " گفتم : " تو همه آب – من همه عطش . تو همه ناز – من همه نیاز . تو همه چشمه – من همه تشنگی . " . گفتی : " تو هم چنان غلطی " و این هنوز پیش از قصه ی نگاه تو بود .
فرشته ای پر کشید تا نزدیک تر آید و در شهود با ماه انباز شود . من به خاک افتادم . ناخن هایم را با انگشتان ات فشردی و لبخند پاشیدی . گفتی : " برخیز! " گفتم :" نتوانم" . بعد ناگهان چشم هایت تابیدند و من تاب از کف دادم . مرا طاقت نگریستن نبود اما توان گریستن بود . بعد تو اشک هایم را از گونه هایم ستردی . فرشته پیش تر آمده بود . من گویی در چیزی فرو می رفتم . گفتم : " این چیست ؟ " گفتی : " اندوه ! اندوه ! " بعد فروتر رفتم . بعد تو دست بر سرم نهادی و مرا در اندوه غرقه کردی . فرشته از حسادت لرزید و بالهاش از التهاب عشق من سوخت . گفتی : " حال چگونه است ؟ " دیگر حالی نبود . عاشقی نبود . عشقی نبود . فرشته ای نبود . هر چه بود تو بودی . بعد تو لبخند زدی و گفتی : " چنین کنند با عاشقان " .

  
نویسنده : آرزو ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ اردیبهشت ،۱۳۸٥


 

در میان گلها

می گذرم تنها    از میان گلها   گه به گلستانها   گه به کوه و صحرا

تازه گلی سر راهم    گیرد و با من و گوید    محرم راز تو کو

خار رهی به تمنا    دامن من بگرفته    کان گل ناز تو کو

راز عشق مرا    گل در گوش صبا    گفت و غمم بفزود

آنکه در همه جا    راز درد مرا    قصه عشق تو بود

چون به حسن آسمانی از مهی برتر

 شعله عشق من از گردون برآرد سر

در گلستان هم که تنها می روم من اگر

تازه گلی سر راهم    گیرد و با من و گوید    محرم راز تو کو

خار رهی به تمنا    دامن من بگرفته    کان گل ناز تو کو

می گذرم تنها    از میان گلها   گه به گلستانها   گه به کوه و صحرا

تازه گلی سر راهم    گیرد و با من و گوید    محرم راز تو کو

خار رهی به تمنا    دامن من بگرفته    کان گل ناز تو کو

  
نویسنده : آرزو ; ساعت ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ فروردین ،۱۳۸٥


 

nh

ای عزيز اين دل بی قرار 

ببين كه چگونه لبهاي ساكتم در شهوت بوسيدن لبهاي معصوم تو سكوت كرده اند ، شاخه گل سرخي به روي چشمانت ميگذارم و با چشماني بسته براي اولين بار تو را ميبوسم ، آن هنگام كه هر دو در شهوت تن غرق بوديم ديدي كه خداوند ميخنديد ، خداوند خوشحال شده بود ، خداوند خوشحال شده بود . پس بيا نترسيم و تا ابد لبهايمان را به هم گره بزنيم تا ابد   .

 اي تنها منجي من ، مرا تنها مگذار ، اگر آسمان شوي برايت زمين خواهم شد تا به رويم بباري ، براي چشمان معصومت نگاه خواهم شد و براي گوشهايت صدا ، براي نفسهايت گلو خواهم شد و در رگهايت از خون خود خواهم دميد ، و پس از مرگت نيز براي جسد ت كفن خواهم شد ، مرا تنها مگذار ، مرا تنها مگذار  . 

 روزي كه خداوند تو را مي آفريد از او زمان مرگت را پرسيدم ! ميداني چرا ؟ براي اينكه پيش از تو بميرم و هيچ گاه مرگت را نبينم . ميخواهم تا هميشه برايم زنده باشي تا هميشه 

 تو ديگر تنها نيستي ، خانه اي خواهم ساخت برايت ، از استخوانهايم برايش ستون و از پوستم برايش سقفي ، قلبم را با برق شكاف ميان سينه هايت ميشكافم واز گرمي خون رگهايم براي شبهاي تاريك تنهاييت آتشي مي افروزم و تا هميشه در كنارت ميسوزم تا هميشه  . . . و در عوض فقط از تو ميخواهم گونه هاي خيسم را پاك كني  .

 

 

  
نویسنده : آرزو ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ فروردین ،۱۳۸٥


 

كسي كه سلطنتي جاودانه دارد
 
 
گوشه‌ي ابرو عشق ، منزل جان است ؛ خوش تر از اين گوشه ، پادشاه ندارد . تنها عشق است كه ملك جاودان مي بخشد . و گرنه در شكوه تاج پادشاهي اغيار ، بيم جان درج است و دوامي ندارد. حتي اسكندر نيز تحت و تاج خويش را به شبي و بهانه‌اي مي ‌بازد . آنچه كه به زور به دست مي‌آيد ، ناپايدار است . انقيادي كه به ديگران تحمل مي‌شود ، نمي‌تواند براي هميشه دوام بياورد . زيرا آن كسي كه به زور مطيع تو شده ، دوست تو نيست ؛ در واقع ، دشمني او با تو و خشم و نفرت او از تو ، در اين زمان بيشتر نيز شده است . او منتظر فرصت مقتضي است تا انتقام بگيرد .
ملك و سلطنت واقعي ، سلطنت عشق است . سلطنتي كه پايه‌هاي تحت آن در درون استوار است . در سلطنت دروغين ، تو به ديگران حكم مي‌راني ؛ در سلطنت واقعي ، تو سلطان خويشي. ارباب خويش بودن ، و برده‌ي ميل قدرت و شهوت رياست نبودن ، شان و شكوهي است كه نصيب دونان نمي‌شود . من نمي‌گويم كه اميال خويش را نابود و شور خويش را خاموش كن ؛ من مي‌گويم آنها را خدا و ارباب خويش مساز . ارباب تويي ، اميال و خواهش‌ها خادم تواند . خدمت آن‌ها زندگي تو را غني‌تر مي‌سازد .
اين معجزه فقط از عهده عشق بر مي‌آيد . خودت را حقيقتا دوست بدار . اگر خود را دوست بداري ، ديگر خود را ارزان نمي‌فروشي . اگر خود را حقيقتا دوست بداري ديگر آجري نخواهي شد تا ديگران با تو كاخ هوس‌هاي خود را بالا ببرند . اگر خود را حقيقتا دوست بداري ، ديگر عمله‌ي خطا و خيانت و دروغ و زشتي نمي‌شوي . اگر خود را حقيقتا دوست بداري ، ديگر قطره نباشي تا تبخيرت كنند ، همه دريا باشي ، تنت جهان و دلت جان شود و جان تو ، جان جهان شود . اگر خود را حقيقتا دوست بداري ، همه را دوست خواهي داشت . عشق ، تنها سپري است كه در برابر ضربه‌هاي شيطان تاب مي آورد . شيطان از عبادت‌هاي تو واهمه اي ندارد ، شيطان از عشق بي شايبه‌ي تو مي‌هراسد

  
نویسنده : آرزو ; ساعت ۱:٢٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ فروردین ،۱۳۸٥


 

سلام

من اومدم.جای همتون خالی رفته بودم مشهد.خيلی خوش گذشت.

همين.فقط اومدم بگم که از مسافرت برگشتم.

  
نویسنده : آرزو ; ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ فروردین ،۱۳۸٥


 

سلام
سال نو بر همه مبارک.من دارم ميرم مسافرت.به وبلاگم سر بزنيد تنها نباشه.
اينم يه شعر باحال برای شما 
 
 
 
کوچه میعاد
 
بي تو چون شب ها ديگر
امشب آرامي  ندارم
در سكوت  كوچه تو
نيمه شب ره مي سپارم
 
آن زمان اين كوچه هر شب
كوچه ميعاد  ما بود
بر لب ما تا  سحرگه
قصه فرداي  ما بود
 
اين زمان افكنده برما
سايه،  ديوار  جدايي
اي   خدا آخر كجا رفت
روزگار آشنايي
 
اي   كوير سينه من
بوته هاي آتشت كو
در شب سرد جدايي
شعله هاي سركشت كو

  
نویسنده : آرزو ; ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳ فروردین ،۱۳۸٥


 

زندگی

زندگی تکرار تفکر در حلقه حیات است
زندگی معمای وجود در تفکر بشر است
 
زندگی آزمایشگاه صبر برای موجود کم طاقت است
 و اما ؟؟؟
زندگی لطف اجباری اما شیرین خداوند است


زندگی خالی است ان را پر کن.
 زندگیيک مشکل است با ان روبرو شو.
زندگی يک معادله است موازنه کن.
زندگی يک معما است ان را حل کن.
زندگی يک تجربه است ان را مرور کن.
زندگی يک مبارزه است قبول کن.
زندگی يک کشتی است با ان دریا نوردی کن.
زندگی يک سوال است ان را جواب بده.
زندگی يک موفقیت است لذت ببر.
زندگی يک بازی است برنده و پيروز شو.
زندگی يک هديه است ان را دريافت کن.
زندگی دعا است ان را مرتب بخوان.
زندگی درد است ان را تحمل کن.
زندگی يک دوربين است سعی کن با صورت خندان و شاد با ان روبرو بشی .
 

  
نویسنده : آرزو ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ اسفند ،۱۳۸٤


 


 باز هم يک انتظار!


در دلم هر لحظه سودايی ديگر است

در وجودم هر زمان شوق رسيدن

آرزوی پر زدن

انتظار ديدن است

گاه گاهی در آسمان چشم تو پر می زنم

يا که گاهی در خيالت می رسم

ديدنت!

ديدنت اما برايم مثل يک افسانه ی ديرينه است

بر تمام ميله های اين قفس

اين قفس از جنس خاک و لحظه ها

رنگ آبی می زنم

رنگ آبی، رنگ آرزوهای من است

رنگ آبی، رنگ عشق!

رنگ آبی، رنگ توست!

در وجودم شوق تو باز شعله می کشد

در درونم آتشی از مهر تو

باز هم خرمنی از عشق برپا می کند

با تمام خستگی

هر روز من استاده ام

بر سر آن کوچه باغ مهربانی

باز هم من استاده ام

در دلم تنها و تنها يک نوا

يک موج، يک فرياد

باز هم يک انتظار!

باز هم يک انتظار!

  
نویسنده : آرزو ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ اسفند ،۱۳۸٤